تابلو اعلانات

مشخصات متخصص
صفحه نخست
دانلود رزومه
تابلو اعلانات
سوابق شغلی
سوابق تحصیلی
سوابق پژوهشی
 
https://irexperts.ir/site/332582   مشخصات متخصص Online/Offline
 
 

دریافت رزومه دریافت
پروفایل تائید شده است
نام:   فرید
نام خانوادگی:   الوندی
رشته تحصیلی:   کامپیوتر
گرایش:  
مدرک تحصیلی:   فوق دکترا (غیر پزشکی)
عضو بانک:   فنی مهندسی > کامپیوتر
کشور:   ایران
استان/ایالت:   تهران‌
شهرستان:   تهران
آدرس اینترنتی: http://IrExperts.ir...  
مهارتهای تخصصی:
 
 
     
 
* تابلو اعلانات  
 
 
سرگذشت ارواح در برزخ 1394/05/06
سرگذشت ارواح در برزخ
نوشته حاضر نوعي برداشت از تجسم و بازتاب اعمال آدمي در جهان آخرت است كه با سرمايه گيري از آيات و روايات به تصوير ذهني درآمده‌اند و اميد آن است كه منشأ تنبه و بيداري قرار گيرد.
اشاره: نوشته حاضر نوعي برداشت از تجسم و بازتاب اعمال آدمي در جهان آخرت است كه با سرمايه گيري از آيات و روايات به تصوير ذهني درآمده‌اند و اميد آن است كه منشأ تنبه و بيداري قرار گيرد. كتاب «سرگذشت ارواح در برزخ» نوشته «اصغر بهمني» پس از مطالعه و تأييد توسط عالم گران‌قدر «آيت الله جعفر سبحاني» وارد بازار كتاب شد و مورد استقبال قرار گرفت.* آنچه در ادامه مي‌آيد متن كامل اين كتاب است كه به تناوب زمان تقديم كاربران مي‌شود: «آه منِ قلّه الزّاد و طول الطريق و بعد السفر و عظيم المورد» آه از كمي توشه(عبادت) و درازي راه و دوري سفر(آخرت) و سختي ورودگاه(قبر و برزخ و قيامت)1 حالت احتضار ======== چند روز بود كه درد سراسر وجودم را فرا گرفته و به شدت آزارم مي‌داد. سرانجام مقدمات مرگ من با فرا رسيدن حالت احتضار فراهم شد. كم كم پاهايم را به سمت قبله چرخاندند؛2 همسر، فرزندان، خويشان و برخي دوستان اطرافم را گرفته بعضي از آن‌ها اشك در چشم‌هايشان حلقه بسته بود. چشمانم را به آرامي فرو بستم و در دريايي از افكار فرو رفتم. با خود انديشيدم كه عمرم را چگونه و در چه راهي صرف نموده و اموال هرچند اندك خود را از كدام راه به دست آورده و در كدامين مسير خرج كرده‌ام.3 فكرش به شدت آزارم مي‌داد، از شدت اضطراب چشمانم را گشودم. مرگ(جدايي روح از بدن) ============== «النّاس نيام فاذا ماتوا انتبهوا» مردم در خوابند، هنگامي كه بميرند، هوشيار و بيدار مي‌شوند.4 در اين هنگام ناگاه متوجه سفيد پوش بلند قامتي شدم كه دستانش را بر نوك انگشتان پاهايم نهاده بود و آرام و آهسته به سمت بالا مي‌كشاند، در قسمت پاها هيچ‌گونه دردي احساس نمي‌كردم اما هرچه دستش به طرف بالا مي‌آمد درد بيشتري در ناحيه فوقاني بدنم احساس مي‌كردم گويا همه دردهاي وجودم به سمت بالا در حركت بود5، تا اينكه دستش به گلويم رسيد. تمامي بدنم بي حس شده بود اما سرم چنان سنگيني مي‌كرد كه احساس مي‌كردم هر آن ممكن است از شدت فشار بتركد و يا چشمانم از حدقه درآيد. عمويم كه پيرمردي ريش سفيد بود جلو آمد و با چشمان اشك آلود گفت: عمو جان شهادت را بگو6 من مي‌گويم و تو تكرار كن: اشهد ان لااله الاالله و اشهد انّ محمداً رسول الله و انّ علياً ولي الله و ... او را مي‌ديدم و صدايش را مي‌شنيدم. لب‌هايم به آرامي تكاني خورد و چون خواستم شهادتين را بر زبان جاري كنم يكباره هيكل‌هاي سياه و زشتي مرا احاطه كردند و به اصرار از من خواستند شهادتين را نگويم. شنيده بودم شياطين هنگام مرگ براي گرفتن ايمان تلاش مي‌كنند اما هرگز گمان نمي‌كردم آن‌ها در اغفال من توفيقي داشته باشند.7 عمويم دوباره صورتش را به من نزديك كرد و شهادتين را به من تلقين نمود. همين كه خواستم زبانم را تكان دهم دوباره شياطين به تلاش افتادند اما اين بار از راه تهديد وارد شدند. لحظه عجيبي بود، از يك طرف آن شخص سفيد پوش با كارهاي عجيبش و از طرف ديگر اصرار عمويم بر گفتن شهادتين و از سوي ديگر ارواح خبيثه كه سعي در ربودن ايمان، در آخرين لحظات زندگيم داشتند. زبانم سنگين و گويا لب‌هايم بهم دوخته شده بود. واقعاً درمانده شده بودم. دلم مي‌خواست از اين وضع رنج آور نجات مي‌يافتم اما چگونه؟ از كدام راه؟ به وسيله چه كسي؟ در اين كشاكش ناگهان از دور چند نور درخشان ظاهر شدند، با آمدن آن‌ها مرد سفيدپوش به تعظيم ايستاد و آن چهره‌هاي ناپاك فرار كردند، هرچند در آن لحظه آن نورهاي پاك و بي نظير را نشناختم اما بعدها فهميدم كه آن‌ها ائمه اطهار (عليم السلام) بودند.8 كه در آن لحظه حساس به فرياد من رسيدند و از بركت وجود آن‌ها چهره‌ام باز و سبك شده، لب‌هايم را تكان دادم و شهادتين را زمزمه كردم، در اين لحظه دست‌هاي آن سفيدپوش از روي صورتم گذشت و من كه در اوج درد و رنج بودم ناگهان تكاني خورده و آرام شدم. انگار تمام دردها و رنج‌ها براي اهالي آن دنيا جا نهاده بودم، زيرا چنان آسايش يافتم كه هيچ‌گاه مثل آن روز آزادي و آرامش نداشتم حال زبان و عقلم به كار افتاده بود، همه را مي‌ديدم و گفتارشان را مي‌شنيدم. در اين لحظه نگاهم به آن مرد سفيدپوش افتاد. پرسيدم: تو كيستي؟ از من چه مي‌خواهي؟ همه اطرافيانم را مي‌شناسم جز تو. گفت: تا حال بايد مرا شناخته باشي من ملك الموت هستم. از شنيدن نامش ترس و اضطراب وجودم را لرزاند. خاضعانه در مقابلش ايستادم و گفتم: درود خدا بر تو فرشته الهي باد، نام تو را بارها شنيده‌ام با اين حال در آستانه مرگ هم نتوانستم تو را بشناسم، آيا براي تمام كردن كار از من اجازه مي‌خواهي؟ فرشته مرگ در حالي كه لبخند مي‌زد گفت: من براي جدا كردن روح از بدن، محتاج به اجازه هيچ بنده‌اي نيستم و تو هم اگر خوب دقت كني دار فاني را وداع گفته‌اي، خوب نگاه كن آن جسد توست كه در ميان جمع بر زمين مانده است. به پايين نگاه كردم. وحشت و اضطراب سراسر وجودم را فراگرفته بود. جسدم در ميان اقوام و آشنايان بدون هيچ‌گونه حركتي بر زمين افتاده بود و همسر و فرزندان و بسياري نزديكانم، در حاليكه در اطراف جنازه‌ام خيمه زده بودند، ناله و فريادشان به آسمان بلند بود، تعدادي نيز زبان به شكوه و شكايت گشودند كه ... ... تعدادي زبان به شكوه و شكايت گشودند كه: زود بود؛ چرا؟ ... با خود انديشيدم: اينان براي چه و براي كه اين‌گونه شيون مي‌كنند؟! خواستم آن‌ها را به آرامش دعوت كنم، مگر مي‌شد... فرياد برآوردم: عزيزان من! آرام باشيد، مگر آرامش و راحتيم را نمي‌خواستيد؟ پس چرا زانوي غم در بغل گرفته‌ايد؟! من اكنون پس از آن درد جان‌فرسا، به آسايش و آرامش خوشحال كننده‌اي رسيده‌ام. با شمايم آي! آيا صدايم را نمي‌شنويد؟ گريه‌تان براي چيست؟ شكوه و شكايت از چه مي‌كنيد؟ فضاي خانه را پر از دعا و ذكر حق كنيد. فرياد و فغان حاضران، همچنان سر بر آسمان مي ساييد، در اين لحظه صداي ملك الموت را شنيدم كه مي‌گفت: اين جماعت را چه شده؟ فرياد و فغان از چه مي‌كنند؟ شكوه و شكايت از چه كسي؟ چرا مي‌گرييد؟ چرا بر سر مي‌كوبيد؟ به خدا قسم من به او ظلم نكردم؛ روزي او از اين دنيا تمام شده است، اگر شما هم جاي من بوديد به دستور خدا، جان مرا مي‌گرفتيد. بدانيد كه نوبت شما هم مي‌رسد، آنقدر به اين منزل مي‌آيم تا هيچ‌كس را باقي نگذارم. اطاعت و عبادت من بر درگاه الهي اين است كه هر روز و شب دست گروه زيادي را از دنيا قطع كنم.9 جمعيت به كار خود مشغول و گوش شنيدن اين هشدارها را نداشتند. آرزو مي‌كردم اي كاش در دنيا يك‌بار براي هميشه اين هشدارها را شنيده بودم تا درسي براي امروزم بود. اما ... افسوس و صد افسوس! پارچه‌اي بر بدنم كشيدند و پس از ساعتي بدنم را به غسالخانه بردند، مكان آشنايي بود، بارها براي شستن مرده هامان به اينجا آمده بودم. در اين حال، متوجه غسال شدم كه بدون ملاحظه، بدنم را به اين سو و آن سو مي‌چرخاند. به خاطر علاقه‌اي كه به بدنم داشتم، بر سر غسال فرياد مي‌زدم: آهسته‌تر! مدارا كن! همين چند لحظه پيش از اين، روح از رگ‌هاي اين بدن خارج گشته و آن را ضعيف و ناتوان كرده. اما... او بدون كوچك‌ترين توجهي به درخواست‌هاي مكرر من، به كار خويش مشغول بود. 10 غسل تمام شد. آنگاه كفن‌هايي كه روزي با دست خود خريده بودم، بر بدنم پوشانيدند. آن روها فكر مي‌كردم خريد كفن، يك عمل تشريفاتي است، اما .. چه زود بدنم را سفيدپوش كرد. واقعاً دنيا محل عبور است. با شنيدن صداي دلنشين الصلوة... الصلوة... الصلوة... نوعي آرامش به من دست داد ... *
لینکها و فایلهای مرتبط:
   
   

 
     

کلیه حقوق متعلق به مرجع متخصصین ایران می باشد.
Protected under Iranian Copyright laws - (C) 1999-2019 irexperts.ir - Privacy Policy (in Persian)