پرسش و پاسخ
 
* پرسش   HyperLink HyperLink
 
 
     
   
     
   
عنوان پرسش: (((((((((((((((((داستان را شما ادامه دهید)))))))))))))))))))))))
شرح پرسش: سلام دوستان عزیز

لطف کنید داستان نیمه تمام زیر را به میل و سلیقه خودتون تکمیل کنید/(به صورت طنز یا آموزنده یا علمی یا تربیتی یا تراژدی یا...)/

البته اگه دوست داشتین میتونین داستان همدیگه را ادامه بدین:)))(به صورت نقل قول)/

از هفده سالگی هر سال روز تولدم یک دسته گل یاس سفید بسیار زیبا و یک کارت تبریک خوشگل برایم فرستاده می شد ، بدون این که نام و نشانی از فرستنده داشته باشد . مدت ها برای پیدا کردن فرستنده تلاش کردم ، حتی به گل فروشی ها هم زنگ زدم ، اما بی فایده بود !

به هر حال این روند هر سال ادامه داشت . در تمام این مدت از زیبایی کار و محبت فرستنده خوشحال بودم و همیشه در تخیلاتم تلاش کردم حدس بزنم که فرستنده کیست . قسمتی از شادترین لحظات زندگی ام در رویای آن فرد سپری شد ....................................................:)))))))
فایل مرتبط: - - -
لینک مرتبط: - - -
وضعیت سوال: در انتظار پاسخ
 
 
گروه تخصصی: زمان ثبت سوال: شنبه، 09 شهریور 1392 - 02:47:28 تعداد بازدید: 736 تعداد پاسخ: 25
 
     
 
* پاسخ جدید  
 
 
     
 


 
     
 
پاسخ:  
   
فایل مرتبط: (حد اکثر 4 مگابایت)
لینک مرتبط:
 
 
پیام مدیریت در خصوص درج پاسخها

 
     
 
* مشخصات متخصص جدیدترین  -  قدیمی ترین  - امتیاز
 
 
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

سمیه زارع
س، 18/02/97 - 14:41
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
نقل قول از: فاطمه حسینی (1392/44/16 - 14:44):
و همچنین مدت زیادی صرف حدس زدن به اینکه یعنی چه کسی؟؟؟!!! به چندین نفر شک کرده بودم و این باعث شده بود به نگاه و رفتار اطرافیان حساس بشم.روز موعد رسید خیلی استرس داشتم جواب کنکور اومد من دانشگاه قبول شده بودم خدای من خیلی خوشحال بودم ولی یکی همین اطراف منو دوست داره چطور برم اگه فراموشم کنه؟؟!!
تصمیم گرفتم برم ولی تحت هر شرایطی هر سال روز تولد خونه باشم.امروز تقریبا یک سال از اون روز میگذره اصلا برام اهمیت نداره او کی بوده اگه خیلی براش مهم بودم حتما خودشو نشون میداد یا جلو رفتنم رو میگیرفت.امروز روز تولدم هست کافی شاپ منتظر همکلاسیم هستم منو دوست داره و شجاعت و اعتماد به نفس هم داره....


:))) آفرین /عالی بود
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

سمیه زارع
س، 18/02/97 - 14:41
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
نقل قول از: بشیر عجمی (1392/55/12 - 14:55):
[ ... ]


چه اشکال داره؟!!! شاید بعضی دوستان دلشون بخواد داستان شما را ادامه بدن!!
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

سمیه زارع
ش، 15/02/97 - 14:36
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
نقل قول از: بشیر عجمی (1392/31/11 - 00:31):
... ...


آقای عجمی ممنون/ واقعا داستان قشنگی یود/ معلومه که در موردش فکر کردین و وقت گذاشتین/
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

سمیه زارع
ج، 14/02/97 - 14:36
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
دوستان کسی نمیخواد داستان آقای عجمی را ادامه بده
یا داستان خودشو تعریف کنه؟:)))
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

لیلا عزیزی
پ، 13/02/97 - 14:36
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
نقل قول از: حسن باقری (1392/09/09 - 22:09):
... ...
عالی بود.
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

سمیه زارع
س، 11/02/97 - 14:36
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
نقل قول از: حسن باقری (1392/08/12 - 17:08):
...



واقعا داستان قشنگی بود /
البته یک داستان را هر کسی از دید و سلیقه خودش میتونه ادامه بده/
یا میتونید تا ی جایی پیش ببرین و ی نفر دیگه ادامه اش بده:)
ممنون
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

سمیه زارع
د، 10/02/97 - 14:36
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
نقل قول از: حسن باقری (1392/47/12 - 13:47):
نقل قول از: سمیه زارع (1392/25/12 - 11:25):
دوستان کسی نمیخواد داستان آقای عجمی را ادامه بده
یا داستان خودشو تعریف کنه؟:)))

سلام خانم زارع
من داستان رو دقيق خوندم اما نمي دونم چرا يه كمي برام مبهمه، اصلا يه كمي به يه اتفاق واقعي نزديكه، نمي دونم آقاي عجمي اين خاطره ي خودشون نيست؟ بعدشم، انگار يه جورايي اين داستان تموم شده اس، چون نامه اي كه برا محسن بوده اشتباها به دست اين آقا(گوينده) رسيده و اين آقا ، اون ماجراي مجهول رو ديگه متوجه شده كه اين دسته گل برا محسن بوده و آخرش به اين جا ختم شده...
نظر شما چيه؟


سلام و ممنون/
راستش آقای عجمی گفتن این داستان تراوشات ذهن خودشون هست و واسه همین من خیلی خوشم اومد:)
خب ادامه اش بستگی به "خلاقیت" و "علاقه" تکمیل کننده این داستان داره/
اگه دوست داشتین ادامه بدین / میل خودتون هست:)
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

سمیه زارع
ی، 09/02/97 - 14:36
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
نقل قول از: اسماعیل عروجی (1392/59/25 - 13:59):
سلام خانم زارع
چه ذهن خلاقی . ... داستان خیلی زنونه است ومن مردم چه عرض کنم در ادامه ......عالی بود


سلام / ممنون از توجهتان/
خب شما مردانه ادامه اش بدین:))) منتظریم
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
1
امتیاز پاسخ
[imgExp]

علی مقدم خمسه
ی، 09/02/97 - 14:36
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
ببینم داستان بابا لنگ درازه ؟؟؟؟؟؟
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
1
امتیاز پاسخ
[imgExp]

حسن باقری
ش، 08/02/97 - 14:36
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
نقل قول از: بشیر عجمی (1392/10/12 - 15:10):
من برای اینکه از بحث دور نشیم می گم/ وگرنه می شه داستان رو ادامه داد/ اتفاقا خیلی موضوع ها واسه ادامه دادن وجود داره مثل اینکه واکنش محسن چه جوری باشه/ بعدش برن خونه جدید یا نرن/ محسن زنده بمونه یا نه و هزار جور داستان دیگه

سلام
تو زمينه ي نويسندگي واقعا شما ذهن پويا و فعّالي داريد. گرچه من تخصص اونچناني ندارم اما اينو به عينه از اين چيزي كه نوشتيد، احساس مي كنم. خيلي زيبا بود، شايد نقصان مايه ي من باعث شد كه بگم اين داستان تمام شده اس امّا در حقيقت اينطور نيست و به همون ترتيبي كه خودتون فرموديد مي شه ادامه اش داد اما قبول كنيد با اين شيوه اي كه شما تعريف كرديد(كه خيلي شبيه واقعيته) ادامه دادنش يه كمي مشكله، ولي خب ببينيم مرد ميدون كيه، خدا رو چه ديدي شايدم خودم بودم....
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
2
امتیاز پاسخ
[imgExp]

حسن باقری
ش، 08/02/97 - 14:36
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
نقل قول از: سمیه زارع (1392/25/12 - 11:25):
دوستان کسی نمیخواد داستان آقای عجمی را ادامه بده
یا داستان خودشو تعریف کنه؟:)))

سلام خانم زارع
من داستان رو دقيق خوندم اما نمي دونم چرا يه كمي برام مبهمه، اصلا يه كمي به يه اتفاق واقعي نزديكه، نمي دونم آقاي عجمي اين خاطره ي خودشون نيست؟ بعدشم، انگار يه جورايي اين داستان تموم شده اس، چون نامه اي كه برا محسن بوده اشتباها به دست اين آقا(گوينده) رسيده و اين آقا ، اون ماجراي مجهول رو ديگه متوجه شده كه اين دسته گل برا محسن بوده و آخرش به اين جا ختم شده...
نظر شما چيه؟
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
2
امتیاز پاسخ
[imgExp]

Somayyeh Seyf
ش، 08/02/97 - 14:36
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
او از دلم خبر داشت که همیشه منتظر است سالها برایم گل آورد و من در پی دستان مهربانش بودم شاید بخاطر محبتش دستانش را ببوسم

اما این داستان تمامی نداشت دستان پر مهرش را نیافتم گویی او فرشته بود نمیدانم شاید هم مردی از آسمان یا زنی غریب و تنها که

دلگرمیش دلگرمی من بود .....من آدم خوبی نبودم آن گلها را به فراموشی سپردم ....

دوستی داشتم که چون آب پاک و روان بود روزی جویای حالش شدم نبود رفته بود و رسیده بود به آسمان ها آنجا که به گمانش خدا را

دیده بود ...بسیار گریستم و بیشتر از آن وقتی دلگیر شدم که دیگر روز تولدم آن گلهای یاس سفید به دستم نرسید صغرای قصه ی من رفته بود

شادی روحش صلوات :اللهم صل علی محمد و آل محمد
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

سمیه زارع
ج، 07/02/97 - 14:36
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
نقل قول از: نفیسه تقی زاده (1392/15/14 - 00:15):
گاهی نگران میشدم که نکنه محبتش قطع بشه چون من به این تداوم محبتی عادت کرده بودم، به اینکه یک نفر حتی سالی یک بار یادم کنه

یکباره فکری همچون نسیم در ذهنم وزدیدن گرفت، یک نفر در این نزدیکی حتی از رگ گردن نزدیکتر، هست که همیشه به یادمه

که نه تنها دسته گل، بلکه هر آنچه خیر است برایم می فرستد


ممنون نفیسه جان/ خیلی خلاصه و پر محتوا نوشتین
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
8
امتیاز پاسخ
[imgExp]

حسن باقری
پ، 06/02/97 - 14:36
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
از هفده سالگی هر سال روز تولدم یک دسته گل یاس سفید بسیار زیبا و یک کارت تبریک خوشگل برایم فرستاده می شد ، بدون این که نام و نشانی از فرستنده داشته باشد . مدت ها برای پیدا کردن فرستنده تلاش کردم ، حتی به گل فروشی ها هم زنگ زدم ، اما بی فایده بود !

به هر حال این روند هر سال ادامه داشت . در تمام این مدت از زیبایی کار و محبت فرستنده خوشحال بودم و همیشه در تخیلاتم تلاش کردم حدس بزنم که فرستنده کیست . قسمتی از شادترین لحظات زندگی ام در رویای آن فرد سپری شد ...

تا اينكه سال گذشته تصميم گرفتم هر طور شده، محبوب رؤياهايم را پيدا كنم. شب تولّدم، چند فنجان قهوه خوردم كه بتوانم شب را بيدار

بمانم، در اتاقم نشسته بودم كنار پنجره و از بالا ، ادامه ي نگاهم تا سر كوچه كشيده مي شد. چند بار خواب همچون موجي سهمگين بر

چشمانم هجوم مي آوردند امّا نگاه منتظر من همچنان اين موجها را در هم مي شكست. ديگر نسيم سحرگاهي داشت صورتم را نوازش

مي داد . دستانم را زير چانه ام گذاشته بودم و امتداد راه را مي نگريستم كه ناگاه سايه اي كشيده را ديدم كه از دور به سمت خانه ي ما

نزديك مي شود. با سرعت از جايم بلند شدم و از اتاق بيرون آمدم، اصلا متوجه نشدم كه چطور پلّه ها را طي كردم و پايين آمدم، قفل در

كشيدم امّا در باز نميشد، انگار گير كرده بود، در را با تمام نيرو كشيدم امّا باز نشد كه نشد، روز زانوانم نشستم، سرم را پايين انداختم و

كف دستهايم را روي هم گذاشتم، همين طور كه اشك از چشمانم سرازير بود در دلم از مادر مقدّس كمك خواستم، چشمانم را باز كردم

ديدم سنگ كوچكي زير در قرار گرفته و اجازه باز شدن به در نمي دهد،‌ آنرا برداشت و در به راحتي باز شد. بيرون آمدم آن مرد همچنان

نزديك مي شد و هر چه نزديكتر مي شد صداي تلق تلق پاهايش دلم را بيشتر به لرزه در مي آورد. تا اينكه در روشنايي لامپ جلوي درب

خانه ي ما رسيد. مرد مسنّي بود با يك كت و شلوار و يك كلاهي بر سر، امّا موهايش بلند و درصورتش ريخته بود، هر كار كردم صورتش را

ببينم موّفق نشدم. چنان حيران و شگفت زده شده بودم كه زبانم بند آمده بود و حتي كلمه اي نمي توانستم بر زبان آورم، آن مرد جلو آمد

و آن دسته گل را به همراه كارت تبريك روي سكوي جلوي در گذاشت. و وقتي كه خواست برود سرش را برگرداند و رو به من گفت،

«مطمئن باش هميشه يك نفر هست كه تو را فراموش نمي كند، كوزت»

و همانجا بود كه فهميدم او دوستدار همه ي بينوايان بود: «ژانوارژان»
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

اسماعیل عروجی
چ، 05/02/97 - 14:36
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
سلام خانم زارع
چه ذهن خلاقی . ... داستان خیلی زنونه است ومن مردم چه عرض کنم در ادامه ......عالی بود
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -


 
     
کلیه حقوق متعلق به مرجع متخصصین ایران می باشد.
Protected under Iranian Copyright laws - (C) 1999-2019 irexperts.ir - Privacy Policy (in Persian)