پرسش و پاسخ
 
* پرسش   HyperLink HyperLink
 
 
     
   
     
   
عنوان پرسش: معرفی کتاب
شرح پرسش: با سلام و عرض ادب
کتاب های مفید و کاربردی را به هم معرفی کنیم با تشکر
-
--
---
این عادت هنوز در بین مردم جانیفتاده که بروند کتابی را بخرند،بعد آن را بخوانند،بعد به دوستانشان یا به فرزندانشان بدهند تا آن ها هم بخوانند...
واقعا کتاب خواندن در مملکت ما جا نیفتاده است، و این "درد بزرگی" ست.
"مقام معظم رهبری مد ظله العالی""1374
فایل مرتبط: - - -
لینک مرتبط: - - -
وضعیت سوال: در انتظار پاسخ
 
 
گروه تخصصی: همه موارد زمان ثبت سوال: سه‏شنبه، 05 آبان 1394 - 09:11:27 تعداد بازدید: 2415 تعداد پاسخ: 244
 
     
 
* پاسخ جدید  
 
 
     
 


 
     
 
پاسخ:  
   
فایل مرتبط: (حد اکثر 4 مگابایت)
لینک مرتبط:
 
 
پیام مدیریت در خصوص درج پاسخها

 
     
 
* مشخصات متخصص جدیدترین  -  قدیمی ترین  - امتیاز
 
 
     
 
1
امتیاز پاسخ
[imgExp]

مهدیه احمری
س، 15/05/98 - 19:38
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
کتاب آخرین نامه‌ی معشوق نام هشتمین رمان جوجو مویز نویسنده محبوب انگلیسی است.
مویز پس از انتشار این کتاب توانست برای دومین بار جایزه رمان عاشقانه بریتانیا را در سال ۲۰۱۱ کسب نماید.

قسمت هایی از کتاب

عزیزترینم و تنها عشقم. پای حرفم هستم. به این نتیجه رسیدم که تنها راه پیش روی ما اینه که یکی از ما تصمیم بزرگی بگیره. من به اندازه ی تو قوی نیستم. وقتی اولین بار تو رو دیدم، به نظرم خیلی شکننده اومدی؛ کسی که باید ازش مراقبت کنم. ولی متوجه شدم کاملا در اشتباه بودم. تو یه زن قوی هستی، کسی که می تونه یه زندگی با چنین عشقی رو تحمل کنه و این واقعیت رو که ما هرگز برای این زندگی حقی نداریم. بدون که قلبم و همه امیدم در دستان توست.

قسم خوردم که دوباره هرگز با تو ارتباطی نداشته باشم، اما شیش هفته گذشته و هنوز حس بهتری ندارم. بدون بودن تو، هزاران کیلومتر دور از تو، هیچ آرامشی ندارم.
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
1
امتیاز پاسخ
[imgExp]

مهدیه احمری
ش، 12/05/98 - 17:29
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
نوان: برج سکوت
نویسنده: حمیدرضا منایی
نشر: نیستان
تعداد صفحات: جلد 1: 342 / جلد 2: 324/ جلد 3: 368
سال نشر: چاپ اول 1395

کتاب را به پیشنهاد یک دوست کتاب خوان خریدم. حمید رضا منایی را نمی شناختم. شروع کردم به مطالعه کتاب. خواندم و همراه شدم با اتفاقاتی که مربوط است به افرادی حاشیه نشین، به ویژه معتادان در دهه شصت، در تمام سربالایی ها و سر پایینی ها، خنده ها و گریه ها و دارایی ها و نداری ها... سه جلد کتاب را با آرامش می خواندم و مدام به این موضوع فکر می کردم که اگر این کتاب تمام شود چه؟ کتاب تمام شد و من ماندم با دردی که چشیده بودم، لذتی که برده بودم و ایمانی که به قلم و دغدغه های حمیدرضا منایی آورده بودم...

توصیه می کنم برای اطلاعات بیشتر به توضیحات نشر نیستان و مصاحبه نویسنده در مورد کتاب مراجعه کنید.



- تف! زندگی خیلی بی رحم است چون برای آنچه به سر ما می آورد هیچ وقت توضیح نمی دهد. حتی لحظه ای صبر نمی کند که جای زخم ها را بلیسی و کمی آرام بگیری. آدم ها هم خیلی بی رحم اند چون فلاکت و بدبختی دیگران را می بینند و جای کمک خود را کنار می کشند... همه شان می خواهند جزو گروه برندگان باشند... بعضی ها هم به خاطر شرارت ذاتی شان با لگد می کوبند روی انگشت آن که از همه آویزان تر است و ولی از همه این ها بی رحمانه تر، رفتار امثال من با خودم که اگر ذره ای دل سوز خودم بودم، کوه استعدادم این گونه تباه نمی شد.

درد درد می آورد و حرف، حرف... حالا که این ها را می نویسم درد خودم تنها نیست، این تاریخ آدمی هایی است که غلطک روزگار بی صدا از روی شان رد می شود و هیچ دردی سخت تر از این نیست که دردت را انکار کنند و تو دل بریده و نا امید از هر کمک و راه نجاتی ذره ذره شاهد نابودی خود باشی...

- در سیاهی بی مرز در حال دور شدنم، انگار بلعیده می شوم... دارم می میرم... دارم اش مضارع ساده است و می میرم، مضارع اخباری... با هم می شود مضارع ملموس... یا مستمر... من مستمر می میرم... من همه زندگی خیلی ملموس مرده ام...



* هرچقدر از خوبی محتوا و نگارش این کتاب تعریف کنم باز هم کم گفته ام... چه تعریفی بالاتر از این که سید مهدی شجاعی جایی گفته است که این کتاب ادبیات را به دوره قبل و بعد خود تقسیم کرده است؟

** ذکر این نکات هم بسیار ضروری است که مطالعه این کتاب مناسب افرادی است که کتابخوان حرفه ای هستند. چرا که هیچ کدام از شخصیت های کتاب اسم ندارند، همگی با عناوینی مستعار نامیده می شوند و فلش بک های مدام به گذشته در کنار حال نیاز به صبوری و مهارت بیشتری در خواندن می طلبد.

*** می توان گفت برج سکوت، کتابی تلخ است. از آن کتاب های تلخی که خواندنشان شدیدا می ارزد.
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
http://readtolive.blog.ir
- - -
     
 
1
امتیاز پاسخ
[imgExp]

مهدیه احمری
پ، 10/05/98 - 09:43
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
انسان از سه چیز درست شده: رنج، کار و عشق.
ما به خاطر عشق، رنج مى‌کشیم؛ از سر رنج، کار مى‌کنیم و در پىِ کار، عاشق مى‌شویم...


مح مود دولت آبادی – از کتاب "سلوک"
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
1
امتیاز پاسخ
[imgExp]

مهدیه احمری
ش، 05/05/98 - 17:19
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
سه دختر حوا

شافاک در گفت‌وگویی درباره چرایی نگارش این اثر گفته است: «نوشتن، سفری شگفت‌انگیز و چالش‌برانگیز است. وقتی ایده‌ای به ذهنم می‌رسد تا درباره‌اش بنویسم تحقیق زیادی برایش می‌کنم من سال‌ها پیش از آنکه این کتاب را بنویسم، به این موضوع فکر کرده بودم. جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم، دنیای سیالی است. هرگاه این دنیا به سمت استبداد یا انزوا پیش رود، زنان بیشترین آسیب را می‌بینند. زنان در کشورهای اسلامی به ویژه ترکیه که من در آن بزرگ شدم، با مشکلات متعددی مواجه هستند و گاه صدای آنها در فضاهای عمومی شنیده نمی‌شود. می‌خواستم کتابی بنویسم که بازگوکننده صدای آنها در این جوامع باشد».

در قسمت‌هایی از این کتاب می‌خوانیم:

بعضی وقت‌ها از خودش می‌پرسید در این دنیا چه کسی قلبی طلائی دارد؟ آیا می‌توان تا ابد با کسی خوب بود و خوب ماند؟ شرافتمندترین آدم‌ها هم آگاهانه یا ناآگاهانه خطا می‌کنند. نازپری نعل‌بند اوغلو ـ یا همان پری در چشم خانواده و دوستانش ـ انسان خوبی بود. یک هم‌وطن آگاه که به انجمن‌های خیریه کمک می‌کرد، بیماران آلزایمری را حمایت می‌کرد و برای حل مشکلات خانواده‌های نیازمند پول جمع می‌کرد، حتی گاهی به خانه سالمندان می‌رفت. در آنجا با سالمندان بی‌خانمان تخته نرد بازی می‌کرد و عمداً می‌باخت! برای گربه‌های خیابانی بی‌شمار استانبول همیشه در کیف پری خوراکی پیدا می‌شد. حتی بعضی وقت‌ها هزینه عقیم کردن آن‌ها را هم از جیبش می‌داد. برای خانواده خود نیز انسان پر تلاشی بود. وضعیت تحصیلی بچه‌ها را با دقت پیگیری می‌کرد. رئیس و همکاران همسرش را به منزل دعوت می‌کرد و با سفره‌های رنگین از آن‌ها پذیرایی می‌کرد. روزهای اول و آخر ماه رمضان را روزه می‌گرفت ولی روزهای میانی را دور از چشم بقیه رد می‌کرد. در عوض هر عید قربان یک گوسفند نذر می‌کرد. وقتی کسی را می‌دید که در خیابان تف می‌کند یا آشغال به زمین می اندازد یا در صف نوبتش را رعایت نمی‌کند، توی دلش به او فحش می‌داد. گاهی هم طاقت نمی‌آورد و تذکر می‌داد. در واقع از دید دیگران، فقط یک انسان خوب نبود، بلکه همسر، مادر، کدبانو، هم‌وطن و خلاصه یک مسلمان لائیک مدرن و خوب بود. انگار کشور ترکیه را با همه تناقض‌هایش یکجا در خودش جا داده بود. داستان زندگی پری تا حدودی همان داستان ترکیه بود. ذهن درهم و برهم پری همان آشفتگی و نابسامانی ترکیه بود. انگار روزگار مثل یک خیاط ماهر برش‌های زندگی پری را بدون ذره‌ای خطا به هم دوخته بود. در و تخته کاملاً با هم جور بود. قسمتی که شناخت اطرافیان بود و قسمتی که شناخت پری نسبت به خودش بود. تأثیری که پری بر روی دیگران می‌گذاشت، کاملاً حقیقت درونی او را پنهان می‌کرد. پری جایی رسیده بود که حالا خودش هم نمی‌دانست چقدر برای خودش و چقدر به خاطر دیگران و نظرشان زندگی می‌کند. بعضی وقت‌ها دلش می‌خواست یک سطل آب و صابون بردارد و خیابان‌ها را، میدان‌ها را، ساختمان‌های دولتی را، حتی آن‌هایی که زیر سقف مجلس دعوا می‌کنند را بشوید! حالا که دستش کثیف شده بود، زبان کثیف مردم را هم بشوید. چقدر چرک و کثافت بود برای تمیز کردن و چقدر خطا و اشتباه بود برای اصلاح کردن.
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
1
امتیاز پاسخ
[imgExp]

مهدیه احمری
چ، 02/05/98 - 13:54
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
اغلبِ آدم‌ ها همیشه همین‌طورند. اگر کسی را پذیرفتند، همهٔ عیوبش را حسن می‌بینند و کوچک‌ترین انتقادی بر شخص مورد پسند ایشان وارد نیست و اگر از کسی نفرت پیدا کردند از همهٔ خصلت‌های نیکوی او چشم ‌پوشی می‌کنند و عیوب او را بزرگ می‌نمایانند.

تکه ای از کتاب روزهای برمه - جرج اورول
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
2
امتیاز پاسخ
[imgExp]

مهدیه احمری
ش، 29/04/98 - 17:07
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
رمان «برج سکوت» اثر حمید منایی
نویسنده رمانش را چنین توصیف می‌کند: «آه برج سکوت! چه طور می‌توانم راجع به آن حرف بزنم!؟ ما هر روز زندگی می‌کنیم اما اگر از ما بخواهند زندگی را بگوییم، حرفی برای گفتن نخواهیم داشت… برج سکوت برای من عین زندگی است؛ برج سکوت را من سال‌های طولانی زیسته‌ام… شاید اوایل می‌گشتم دنبال شخصیت ها و خط داستان و تصاویر… بعد از مدتی اما خودم حرمله هیچ آبادی بودم و از پشت چشمان او زندگی را می‌نگریستم… وقتی در خانه نشسته بودم یا در خیابان می‌رفتم یا با آدمی گفت‌وگو می‌کردم، پوسته‌ای بودم که آدم‌ها می‌شناختند، درونم حرمله بود که زندگی می‌کرد… سهراب می‌گفت: «پدرم وقتی مرد، پاسبان‌ها همه شاعر بودند»… پدر من اما وقتی مرد، هیچ پاسبانی شاعر نشد! هیچ جا و هیچ آرامگهی برای رفتن نبود، ساعت یازده شب خودم را رساندم به پیشگاه مقدس داستان و در برابر خود نشستم و سر بر شانه حرمله گذاشتم…

آه حرمله! شاخه شمشاد شکسته! سرو فروافتاده! امکان تاریک من! نهایت رنج یک نسل! رقصنده اندوهگین عزیزم در نوشانوش شکست و ویرانی! از زبان فرشته برایت نوشته‌ام: «ممنون که مرا تا عمق تباهی و ویرانی بردی و آن جا تاریک‌ترین نقطه وجودم را به من نشان دادی!»… حرمله عزیزم، مرا ببخش که نتوانستم همه تو را بگویم، کم‌تر روزی است که این را به یاد نمی‌آورم و شرمنده‌ات نمی‌شوم، من اما کنار تو بزرگ شدم و خندیدم و گریستم و یاد گرفتم… یاد گرفتم انکار تباهی و میل بشر به تاریکی، خود بزرگ‌ترین تاریکی‌ها و تباهی‌هاست… یاد گرفتم انسان همواره در برابر نهاد ناآرام و تاریک خویش نشسته است… و برای شناختن و مهار این میل چاره‌ای ندارد جز رفتن به عمق تاریکی‌ها و لجن‌زارها… در این میان، نابودی گریزناپذیر است اما آن کس که از دل این تاریکی‌ها بیرون می‌آید سزاوار پیامبری و روشنایی است، پیامبری که فقط بر خویش مبعوث شده است …

ای داد! افسار قلم را که رها کنی، میل بی‌پایان به اندوه می‌کند و این رسم برج سکوت نیست… روز اول حرمله راست تو رویم درآمد که نخیر! این جا جای اشک و آه نیست! این جا جای بازی و طنازی است! میدان تیاتر و رقص! بزن بکوب حتمی است! نمایش و جشن بزرگ! یک سمفونی با نوازنده‌های متعدد؛ دهنی، پله، آمریکایی، شاشو، شیطان مزقون چی، فری، بلور، سوسن بانوی نازنین، گوشتی و پشمک! باز هم هست! لشکر به لشکر می‌آیند! البته به رهبری حرمله هیچ آبادی! البته که تاوان چنین سوختن‌هایی دلسوزی نیست! اگر گذشتیم از اندوه، خنده بعد از آن عین روشنایی است! ضرورت رنج، ضرورت خندیدن و دگرگونه دیدن است، ضرورت رستگاری… پس چاره‌ای نداشتیم مگر این‌که تراژدی‌های زندگی را به هجو برگزار کنیم! می‌دیدند اوضاع و احوالم زیادی درب و داغون است، می‌زدند به خط لودگی و خزعبلات… دری وری‌های بی‌سر و ته… لوث کردن موضوع و ماجرا که از فشار پاره شدن کم کند… کاری غیر از این نمی‌شد کرد؛ دردهای زیادی بزرگ، حریفی جز هجو و ریش‌خند ندارند…

ها!؟ دیگر چه می شود گفت!؟ از روایت!؟ از زبان!؟ از تئوری‌های داستان!؟ لذت درام است که جایگزین ندارد! مابقی‌اش به یک پول سیاه نمی‌ارزد! می‌ماند یک لیوان نوشیدنی که هنگام خواندن رمان آدم هرازگاهی گلو تر کند! وقتی روی برج سکوت کار می‌کردم به تبع شخصیت حرمله که در رستوران کار می‌کرد، با مفهوم غذا درگیر بودم… مطالب مفصلی حول و حوش غذا و سس‌ها و طعم‌ها نوشتم که در رمان به کارم نیامد… همچنین درباره نوشیدنی‌ها! خلق روایتی دگرگونه در مزه‌ها! حریفی برای ملال زندگی؛ چای سبز با زنجبیل.

زنجبیل را با پوست خرد کنید و چند دقیقه در آب جوش بگذارید تا عطرش باز شود… چای سبز را اضافه کنید و رویش آب جوش ببندید… یک تکه نبات داخل قوری بیندازید و بگذارید برای دو سه دقیقه دم بکشد… قطعه‌ای لیمو ترش را درون لیوان بیندازید و چای سبز را رویش بریزید… همین! باقی‌اش کار خیال است…

برج سکوت داستانی است درباره تباهی و تاریکی که با طنازی راوی‌اش، حرمله هیچ آبادی روایت می‌شود…»

این اثر که رمانی اجتماعی است به مقوله اعتیاد و حاشیه‌نشینی پرداخته و نویسنده کوشش کرده روایتی از یک نسل را در رمانش بازگو کند که با چه سختی‌هایی رشد کرده‌اند.

چاپ دوم این رمان در ۸۰۰ صفحه و در قالب یک جلد از سوی نشر کتاب نیستان به قیمت ۱۶۵ هزار تومان منتشر شده است.
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
2
امتیاز پاسخ
[imgExp]

مهدیه احمری
د، 24/04/98 - 11:31
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
«تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم» نخستین رمان سلست ‌اینگ است که در 2014 به عنوان "کتاب سال" آمازون برگزیده شد و همچنین در رأس فهرست صد کتاب برتر گودریدز قرار گرفت.
انتشارات کوله پشتی کتاب «تمام آنچه هرگز به تو نگفتم» با ترجمه مرضیه خسروی را منتشر کرد.
این کتاب درباره دختر نوجوانی است که در یک خانواده ترکیبی از نظر نژادی و در دهه ۱۹۷۰ آمریکا، بزرگ می‌شود.
رمز و رازی که خواننده‌‌ رمان دنبال می‌کند این نیست که آیا دختر گمشده زنده است یا کجا رفته و چطور گم شده است – درواقع ما در صفحه ابتدایی کتاب می‌فهمیم که او مرده است.
وقتی پلیس از والدین و از خواهر و برادر دختر گمشده یک سری سوال می‌پرسد، (اینکه آیا او در مدرسه دختر محبوبی بود؟ آیا او افسرده بود؟ آیا تا به حال در مورد آسیب‌ زدن به خود صحبت کرده بود؟) و اعضای خانواده‌ متوجه می‌شوند که نمی‌توانند به این سوال‌ها جواب صادقانه بدهند، تازه معما آغاز می‌شود.
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
https://www.cloob.com
- - -
     
 
2
امتیاز پاسخ
[imgExp]

مهدیه احمری
ی، 23/04/98 - 09:22
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
شطرنج با ماشین قیامت
حبیب احمدزاده
نشر: ۱۳۸۴
صفحات: ۳۱۲
درباره‌ی کتاب :کتاب شطرنج با ماشین قیامت، همان‌طور که از نامش برمی‌آید، روایتی متفاوت از جنگ و روزهایی است که شهری جنوبی یعنی آبادان مورد حمله دشمن قرار گرفته است. ماجرای این رمان روایتگر روزهای محاصره این شهر جنوبی و سه روز بعد از محاصره است و شرایط آن روزها را با ذکر جزئیاتی دقیق و منحصربه‌فرد که خارج از کلیشه‌های رایج کتاب‌های جنگ و دفاع مقدس است، به‌تصویر می‌کشد.شخصیت اصلی این کتاب نوجوانی هفده ساله‌ای است که علاوه‌بر دیده‌بانی باید در مدت مجروحیت دوستش، وظیفه رساندن غذا به دست چند نفر از اهالی شهر مثل کشیش‌های کلیسا، زنی که در محله‌ای بدنام ساکن است و فردی به‌نام سرهنگ را هم برعهده بگیرد.
نویسنده این داستان که خود تجربه حضور در جنگ را داشته است، سعی کرده با روایتی متفاوت و از منظر فلسفی به پدیده جنگ بپردازد. افراد رمان او دیگر همان افراد همیشگی رمان‌های قبلی نیستند. در این رمان شخصیت‌های متفاوتی حضور دارند که نیمی از روایت رمان به ارتباط این آدم‌ها با یکدیگر و دغدغه‌های ذهنی‌شان اشاره دارد، اما بخش اصلی رمان که همان تعلیق رمان به‌حساب می‌آید، مربوط به نامه‌ای سری است که در اول رمان نوشته شده. در این نامه سری و محرمانه، نویسنده به وجود یک رادار قوی و ترسناک اشاره کرده که مربوط به ارتش عراق است و تمام منطقه را زیر نظر دارد. این رادار فوق‌سری که درصد خطای کمی هم دارد، موجب آسیب زیادی به نیروهای خودی شده و دغدغه اصلی ارتش و نیروهای مدافع، انهدام این رادار است که آن را ماشین «قیامت‌ساز» می‌نامند.
بخشی از ماجرای رمان که درواقع، اصلی‌ترین آن است، به تلاش افراد و همچنین این نوجوان دیده‌بان برای پیداکردن محل رادار و انهدام آن اختصاص دارد.
تعلیق، شخصیت‌پردازی قوی، حضور شخصیت‌های متفاوت و خاص مثل سرهنگ نیمه‌دیوانه و روایتی ساده به‌همراه جزئیات، از ویژگی‌های این رمان است که باعث شده مورد توجه رمان‌خوان‌های جدی و منتقدان بسیاری قرار بگیرد.

بخشی از رمان:تلألؤ شعله‌‌های غمناکِ پالایشگاه، بر صورتش افتاده و خیرگی چشم مصنوعی‌اش را بیشتر می‌کرد. دومین بار بود که بدخواب می‌شدم. بار اول، صدای انفجار مخزن بزرگ، بیدارم کرد. بالاخره مورد هدف قرار گرفت و میلیون‌ها لیتر بنزین هواپیما را، همچون قارچ آتشینی، به آسمان فرستاد. حرارتش را همان‌طور که بر سایه‌بانِ سیمانی پشت بام دراز کشیده بودم، بر پوست صورتم حس می‌کردم و نور شدیدش، پرده‌ی هر دو پلکم را بی‌اثر می‌کرد.
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
2
امتیاز پاسخ
[imgExp]

مهدیه احمری
ی، 09/04/98 - 13:14
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
دُن آرام / میخائیل شولوخوف / جلد سوم و چهارم

در طول حکومت هشتاد ساله ی شوروی «دن آرام» مهم ترین رمانی است که یک بلشویک نوشته است. هنگامی که آخرین جلد این رمان منتشر شد اهالی مسکو شبانه جلوی کتاب فروشی ها صف کشیدند ودر آن دوران میخائیل شولوخوف به قهرمان ملی شوروی تبدیل شده بود. این‌گونه شد که دن آرام ، لقب بزرگترین رمان انقلابی قرن بیستم را به خود اختصاص داد.

جملاتی کاربردی و زیبا از کتاب:

پشه‌ها در علفزار پرده‌ای از ململ کشیده بودند. وزوز تنک لرزانشان دم به دم بیشتر می‌شد. ص ۹۶۰

کرورها پشه کورکورانه دور خودشان چرخک می‌زدند، تو چشم و چار و گوش و دماغ اسب‌ها و سوارها می‌چپیدند.

اسب‌ها جان به لب عطسه می‌زدند و مردها دست و بازو تکان می‌دادند، به خودشان پس گردنی می‌زدند و آتش به آتش سیگار دود می‌کردند.

بوی خاک داغ، بوی باروت توی دماغشان پیچیده بود.

گل و شل خشکیده‌ی دو طرف ردّ چرخ به بارانی که آمده بود شهادت می‌داد.

فلانی با پالتو تا گلو دکمه شده و صورت از سرما عین چغندر و ابروها و سبیل یخ بسته آمد تو. ص۱۱۱۵

گلوله‌ها سوت می‌زد، تق و پوق می‌کرد و تخته‌های کف انبارها و چارچوب دروازه‌ها را می‌پراند. ص۱۱۵۲

دندان‌هایشان تریک تریک به هم می‌خورد.
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
2
امتیاز پاسخ
[imgExp]

مهدیه احمری
ی، 09/04/98 - 13:13
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
نقل قول از: رضا بهرامی راد (1398/24/31 - 05:24):
...

سپاس
----
بی‌کتابی /محمدرضا شرفی خبوشان
معرفی کوتاه کتاب:

رمانی ایرانی و پر از کلمات و ترکیبات ناشناخته و عجیب و غریب از ضحّاک‌نامه و از راوی آنتیکه‌خَرش. انتشارات شهرستان ادب تاکنون ۴ بار این رمان جذاب و اثرگذار تاریخی را در ۲۶۰ صفحه به چاپ رسانده است. بی‌کتابی برگزیده دهمین جایزه جلال آل‌احمد شده است.


عباراتی زیبا از کتاب:

ساعت بغلی بمبئی دوتابه‌ام را از جیب نیم تنه‌ام بیرون آوردم و دادم دستش.

قطره آبی از گوشه چشمش چکید به پوست تیره و لک و پیس گونه‌اش.

بین ابروهای پرمویش چال افتاد و سگرمه‌های شتری‌اش درهم شد.

آن بدن لُخت که نوک پستانش به پشکل تازه و سیاه بُز می‌مانست...!

شکم شصتش به داخل جلد چسبیده بود.


{همه ما لایق نفرین قرطاسیم، همه ما بد کردیم به کاغذ؛ از آن مظفرالدین میرزای بی‌شعور بی‌درک خفیف‌العقول مریض که نمی‌دانست کتاب چیست و پسر کله پر گوشتش بگیر تا بیا برس به کتابدارباشی دزد و رئیس مجلس و نماینده دزد و عتیقه فروش دزد و عمله دزد و کنیز دزد و نوکر دزد و حتی من دزد!

این تقاص تک تک ماست. قرطاس آمد و نفریشن را از دهان توپ، به صورت ما تف کرد. با خودم گفتم: «بکش میرزا یعقوب! تقاص تو تازه شروع شده»}
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
1
امتیاز پاسخ
[imgExp]

رضا بهرامی راد
ج، 31/03/98 - 05:24
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
نقل قول از: مهدیه احمری (1398/25/29 - 17:25):
اگر عاشق خواندن رمان باشید آن‌هم رمانی در سبک رئالیسم جادویی، کتاب رمان صد سال تنهایی به شما توصیه می‌شود. مارکز نویسنده آرژانتینی این کتاب را در سال 1965 نوشت و در سال 1982 برنده جایزه نوبل ادبیات شد. این رمان به طوری محبوب بود که همه 8 هزار نسخه آن در هفته اول فروش رفت. مارکز در این رمان داستان خانواده‌ای را به تصویر می‌کشد که دهکده خود را ترک کرده و به جای جدیدی می‌رسند. آن‌‌ها در این جای جادویی دهکده‌ای را پایه‌گذاری می‌کنند که با دیگر تمدن‌ها ارتباطی ندارد. اما بعد از مدتی ارتباط با سایر تمدن‌ها عناصر خیال از آن مکان دور می‌شود.


سلام
ممنون خانم احمری بابت این رمان و رمان انسان در جستجوی معنا هر دو فوق العاده هستند.

رمان انسان در جستجوی را تعریف کامل بیان کردید.

صد سال تنهایی رمانی فوق العاده زیبا و جذاب است ولی برای کسانی که شروع می کنند برای رمان خواندن به نظرم سنگین است و در ایران فقط ترجمه آقای استاد بهمن فرزانه خیلی واضح و جذاب است. بنده یک ترجمه دیگر هم خواندم که اصلاً نامفهوم و گنگ بود و به خاطر متنی که دارد واقعاً هر کسی نمی تواند درست ترجمه کند. این رمان به خاطر رئالیسم جادویی حالت سیال گونه دارد و مدام کاراکتر ها و فضای داستان عوض می شود. این رمان مربوط به خانواده ای به نام بوئندیا در یک دهکده فرضی به نام ماکاندو است. طی انقلابی که رخ می دهد و مردم با شعار آزادی علیه حکومت انقلاب می کنند پسران این خانواده نیز به انقلاب می پیوندند و نقش اصلی و داستان کتاب را هم مادر خانواده اورسلا و پسرش آئورلیانو بوئندیا بر عهده دارند و خاطرات به نوعی از زبان این دو بیان می شود.

خیلی رمان غم انگیز و عجیبی است و جملاتی که بیان شده واقعاً انسان را به تفکر وا می دارد صد سال تنهایی، در واقع خاطرات زندگی صد ساله مادر خانواده یعنی ارسلا که شاهد مرگ فرزندان و نوه ها و عزیزان خود است بیان می شود و اتفاقات غم انگیز و گاهاً شاد و خیال پردازی که نویسنده داشته بی نظیر است.
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
2
امتیاز پاسخ
[imgExp]

مهدیه احمری
چ، 29/03/98 - 17:28
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
انسان در جستجوی معنا از ویکتور فرانکل
ویکتور فرانکل روانشناس مشهور مدتی در اردوگاه‌های کار اجباری زندانی بوده است. اردوگاه‌هایی که هر کسی از آن زنده بیرون نمی‌آمده‌ است. زنده‌ها فقط پوست بوده‌اند و استخوان. فرانکل در این کتاب بررسی می‌کند که آیا زندگی ارزش زیستن دارد؟ تجربه او در همین اردوگاه‌ها بود که منجر به کشف ایده لوگوتراپی مشهورش شد.
بخشی از کتاب انسان در جست و جوی معنی
این کتاب در نظر ندارد که از اتفاقات و رویدادها گزارشی ارائه دهد، بلکه تجارب شخصی را منعکس می کند که میلیون ها انسان آن را لمس کرده و از آن رنج برده اند.
می توان گفت کتاب شرحی است از درون اردوگاه کار اجباری که به وسیله ی یکی از کسانی که جان سالم از آن به در برده است بازگو می شود. داستان به رویدادهای هولناک ( که کمتر در حد باور مردم بوده ) نمی پردازد، بلکه به زجرهای کوچک اشاره می کند و آنها را می شکافد. به سخن دیگر تلاش ما در این داستان بر آن است که به این پرسش پاسخ دهیم:
زندگی روزانه اردوگاه کار اجباری، در ذهن یک انسان معمولی چگونه بازتابی دارد. بیشتر رویدادهایی که در اینجا نشان داده می شود، در اردوگاه های بزرگ و مشهور روی نداده، بلکه در اردوگاه های کوچکی رخ داده است که بیشتر آدم سوزی ها در آنجا انجام گرفت. به عبارت دیگر این داستان به رنج و مرگ قهرمانان بزرگ و زندانیان شناخته شده و یا کاپوهای برجسته ـ زندانیانی که به عنوان افراد امین مورد استفاده قرار می گرفتند و در نتیجه از امتیازهایی برخوردار بودند ـ نمی پردازد.

سخن از فداکاری های مصلوب شدگان و مرگ توده های ناشناخته و مجرمینی است که گزارشی از آنان در دست نداریم. اینها همان زندانیان عادی بودند که نشان ویژه ای روی آستین خود نداشتند و کسانی بودند که بشدت مورد تحقیر کاپوها واقع می شدند. کاپوهایی که هرگز مزه ی گرسنگی را نمی چشیدند، درحالی که آنان یا چیزی برای خوردن نداشتند، و یا با اندک غذایی فریاد شکم را می خواباندند. اما زندگی و گذران بسیاری از کاپوها در اردوگاه ها، بهتر از زندگی پیشینیان بود. اغلب کاپوها سخت گیرتر از زندانبانان با زندانیان رفتار می کردند و آنان را بیرحمانه تر از اس.اس ها به باد کتک می گرفتند. ناگفته نماند که کاپوها را از میان زندانیانی برمی گزیدند که شخصیت شان نشان دهنده آن چنان رفتاری بود که اس.اس ها انتظار داشتند. و چنانچه در عمل خلاف خواسته و انتظار اس.اس ها تشخیص داده می شد، بیدرنگ از کارشان برکنار می شدند.
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
2
امتیاز پاسخ
[imgExp]

مهدیه احمری
چ، 29/03/98 - 17:25
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
اگر عاشق خواندن رمان باشید آن‌هم رمانی در سبک رئالیسم جادویی، کتاب رمان صد سال تنهایی به شما توصیه می‌شود. مارکز نویسنده آرژانتینی این کتاب را در سال 1965 نوشت و در سال 1982 برنده جایزه نوبل ادبیات شد. این رمان به طوری محبوب بود که همه 8 هزار نسخه آن در هفته اول فروش رفت. مارکز در این رمان داستان خانواده‌ای را به تصویر می‌کشد که دهکده خود را ترک کرده و به جای جدیدی می‌رسند. آن‌‌ها در این جای جادویی دهکده‌ای را پایه‌گذاری می‌کنند که با دیگر تمدن‌ها ارتباطی ندارد. اما بعد از مدتی ارتباط با سایر تمدن‌ها عناصر خیال از آن مکان دور می‌شود.
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
2
امتیاز پاسخ
[imgExp]

مهدیه احمری
چ، 29/03/98 - 17:24
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
هنر شفاف اندیشیدن از رولف دوبلی
دوبلی نویسنده سوئیسی در هنر شفاف اندیشیدن بر اساس دانش و تجربه شخصی‌اش 99 خطای اندیشیدن را به ما گوشزد می‌کند. عادل فردوسی پور مترجم این کتاب در دیباچه آن می‌نویسید: تصور کنید در زمین فوتبال هیچ خطایی اتفاق نمی‌افتاد. آن وقت واژه‌ای به نام پنالتی، اخطار و اخراج هم معنا نداشت. اشک‌ها و لبخندها محو می‌شدند و زیبایی فوتبال هم رنگ می‌باخت. آدم‌ها شبیه ربات‌های برنامه‌ریزی شده‌ای بودند که وظیفه‌شان بردن بدون کوچک‌ترین اشتباه بود.
حالا تصور کنید در این جهان پهناور که هزاران زمین فوتبال را در خود جای داده، قرار می‌شد هیچ انسانی دچار خطا و اشتباه نشود؛ آیا جهان بهتری داشتیم؟ جنگ‌افروزی‌ها به پایان می‌رسید؟ جرم و جنایت از صفحه روزگار محو می‌شد؟ انسان‌ها با همدیگر روابط بهتری برقرار می‌کردند؟ پاسخ به این پرسش‌ها و پیش‌بینی جهانی که هرگز تجربه‌اش نکرده‌ایم، کار دشواری است؛ اما آنچه قابل پیش‌بینی است، آن است که هر چه بیشتر خطاهای خود را بشناسیم، رویکرد بهتری به زندگی خود خواهیم داشت. از آنجا که خطاهای بشری در طول حیاتش از الگوهای مشابهی پیروی می‌کنند، امکان شناختن آن‌ها نیز امری ممکن است.
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
2
امتیاز پاسخ
[imgExp]

مهدیه احمری
چ، 29/03/98 - 17:23
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
رمان مرد نامرئی از رالف الیسون
رمان مرد نامرئی درباره مردی سیاهپوست است که به صورت نامرئی زندگی می‌کند. آن‌هم به این خاطر که به قول خودش: برای اینکه دیگران مرا نادیده می‌گیرند. این رمان زندگی را از دید فردی به تصویر می‌کشد که در قسمت پایین‌تر یک اختلاف نژادی قرار گرفته است. با اینکه این کتاب حدود 70 سال قبل منتشر شده اما هنوز هم ماجرای تازه‌ای دارد. این کتاب تاکید بر این نکته است که زندگی یعنی درک و فهمیدن دیگران
نژادپرستی، مانعی بر هویت فردی

هنگامی که راوی مرد نامرئی در صدد رسیدن به تعریفی از هویت خویش است، متوجه می شود که تلاش های او با مشکلی مواجه است؛ این واقعیت که او مرد سیاه پوستی است که در یک جامعه نژادپرست آمریکایی زندگی می کند. در طول رمان، راوی در اجتماع های مختلفی قرار می گیرد، از شرکت رنگ سازی رنگ های آزاد گرفته تا انجمن برادری که هر یک در مورد چگونگی شیوه رفتار سیاه پوستان در جامعه عقاید مختلفی دارند. راوی که تلاش می کند در محدوده ارزش ها و انتظاراتی که بر او تحمیل می شود خودش را تعریف کند به این درک می رسد که در هر صورت این نقش تحمیل شده، باعث محدودیت پیچیدگی های او به عنوان یک فرد می شود و او را مجبور به داشتن نقشی غیرواقعی می کند.

راوی که به نیویورک می رسد وارد یک شرکت رنگ سازی می شود. این کارخانه با ترکیب رنگ سیاه توانسته به رنگ سفید روشن تری دست یابد و از این طریق به موفقیت اقتصادی خوبی رسیده اند. در اینجا راوی در فرایند و جریانی قرار می گیرد که سفید به شدت وابسته به سیاه است؛ هم از نظر طیف رنگ های استفاده شده و هم از نظر نیروی کاری که برای تولید به کار گرفته می شوند. با این حال این کارخانه این وابستگی را در محصول نهایی اش انکار می کند و راوی هم به عنوان یک مرد سیاه پوست ساکت و خاموش می شود. بعدا که به انجمن برادری می پیوندد فکر می کند که می تواند با کار در مسیر ایدئولوژی این انجمن برای برابری حقوق نژادی شان مبارزه کند، اما بعدا متوجه می شود که این انجمن می خواهد از او به عنوان مردی سیاهپوست به صورت نمادین در پروژه اش بهره گیرد.

نهایتا راوی به این درک می رسد که تبعیض های نژادی دیگران باعث می شود مردم او را همان طوری ببینند که خودشان می خواهند و در نتیجه این محدودیت نگاه آنها باعث ایجاد محدودیت هایی در توانایی های او در کارهایش می شود. به این نتیجه می رسد که او نامرئی است، انگار که جهان پر از مردمانی نابینا است و نمی توانند و یا نمی خواهند سرشت واقعی او را ببینند. متقابلا او نمی تواند مطابق با شخصیت واقعی اش عمل کند و در واقع نمی تواند خودش باشد. اگرچه در ابتدا نامرئی بودنش را جهت از بین بردن این تفکرهای قالبی به کار می گیرد اما در پایان در می یابد که این شیوه بسیار منفعل است. تصمیم می گیرد که از انزوا و پنهان بودنش خارج شود و به عنوان فردیتی پیچیده پیوندش را با اجتماع بسازد. تلاش می کند قدرتش را در جهان بیرون از نقش های تحمیل شده موجود در این جامعه نشان دهد. با داشتن مشارکت های فعالانه در جامعه، دیگران را وادار به شناخت خود می کند، آن ها را وادار به شناخت باورها و رفتارهایی می کند که بیرون از انتظارات تبعیض آمیز آن ها هستند.
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -


 
     
کلیه حقوق متعلق به مرجع متخصصین ایران می باشد.
Protected under Iranian Copyright laws - (C) 1999-2019 irexperts.ir - Privacy Policy (in Persian)