پرسش و پاسخ
 
* پرسش   HyperLink HyperLink
 
 
     
   
     
   
عنوان پرسش: معرفی کتاب
شرح پرسش: با سلام و عرض ادب
کتاب های مفید و کاربردی را به هم معرفی کنیم با تشکر
-
--
---
این عادت هنوز در بین مردم جانیفتاده که بروند کتابی را بخرند،بعد آن را بخوانند،بعد به دوستانشان یا به فرزندانشان بدهند تا آن ها هم بخوانند...
واقعا کتاب خواندن در مملکت ما جا نیفتاده است، و این "درد بزرگی" ست.
"مقام معظم رهبری مد ظله العالی""1374
فایل مرتبط: - - -
لینک مرتبط: - - -
وضعیت سوال: در انتظار پاسخ
 
 
گروه تخصصی: همه موارد زمان ثبت سوال: سه‏شنبه، 05 آبان 1394 - 09:11:27 تعداد بازدید: 2559 تعداد پاسخ: 217
 
     
 
* پاسخ جدید  
 
 
     
 


 
     
 
پاسخ:  
   
فایل مرتبط: (حد اکثر 4 مگابایت)
لینک مرتبط:
 
 
پیام مدیریت در خصوص درج پاسخها

 
     
 
* مشخصات متخصص جدیدترین  -  قدیمی ترین  - امتیاز
 
 
     
 
1
امتیاز پاسخ
[imgExp]

میم الف
د، 15/02/99 - 17:00
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
بعدش رفت ، من و افسره به هم گفتیم که از ملاقات هم خوش‌وقت شدیم.
این حالمو بهم می‌زنه،همیشه دارم به یکی می‌گم "از ملاقاتت خوش‌حال شدم" در صورتی که هیچم از ملاقاتش خوش‌حال نشده‌م.گرچه، فکر می‌کنم اگه آدم می‌خواد زنده بمونه باید از این حرفام بزنه.

ناتور دشت / جی.دی.سلینجر / ترجمه‌ی محمد نجفی / صفحه‌ی ۸۹
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
1
امتیاز پاسخ
[imgExp]

میم الف
س، 02/02/99 - 17:01
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
کتاب حرمسرای قذافی
نویسنده: آنیک کوژان
مترجم: بیژن اشتری
نشر: ثالث
تعداد صفحات: 364
سال نشر: چاپ اول 1397

بنظرم نام کتاب به اندازه کافی گویاست. کتابی سراسر درد، رنج و غم از وقایعی که در لیبی اتفاق افتاده است...

- پس دو نوع جنایت داریم: جنایت‌هایی که باید محکوم کرد و جنایت‌هایی که باید همچون رازهای کوچک کثیف پنهانشان کرد. پس برخی از قربانیان خوب و شریف هستند و برخی دیگر بد و مایه خجالت. برخی قربانیان را باید مورد لطف و تقدیر قرار داد و به آن ها غرامت پرداخت و برخی دیگر را که دردسر سازند باید مشمول قانون "ورق زدن تاریخ" کرد.
داستان ثریا جسورانه است و باید آن را همچون شهادت نامه ای، همچون سندی تاریخی ، خواند. او این داستان، این شهادتنامه را به من دیکته کرد و من هم آن را نوشتم. ثریا به فصاحت سخن می گوید، حافظه عالی ای دارد و نمی تواند به توطئه سکوت بپیوندد و قصه پر غصه اش را بیان نکند. بی شک هیچ دادگاه جنایی ای وجود ندارد که روزی عدالت مورد نظر ثریا را اجرا کند. شاید لیبی هرگز حتا حاضر نباشد رنج و درد «طعمه های معمر قذافی را در ذیل نظامی که خود او خالقش بود، به رسمیت بشناسد. اما حداقل، ما در این جا شهادتنامه ثریا را داریم. شهادتنامه ای که پرده از یک راز بزرگ بر می دارد. درست در همان زمانی که معمر قذافی در سازمان ملل طوری شق ورق راه می رفت که انگار استاد کائنات است، درست در همان زمانی که دیگر کشورها برایش فرش قرمز پهن می کردند و با های و هوی بسیار به او خوشامد می گفتند و درست در همان زمانی که آمازون های قذافی موضوعی برای کنجکاوی یا سرگرمی مردم دنیا بودند، او در لیبی، در اقامتگاه وسیع باب العزیزیه اش – یا دقیق تر بگویم در زیرزمین های مرطوب اقامتگاهش دختران جوانی را در اسارت خویش داشت که موقع ورودشان به آن جا صرفا مشتی کودک بودند.

هشداری آگاهی بخش در باره هزینه های شخصی ای که مردم در ذیل نظام توتالیتر متحمل می شوند

آدم ربایی، تجاوز، تحقیر و خشونت. این سرنوشت انبوهی از زنانی بود که به چنگ معمر قذافی ،حاکم مستبد لیبی، افتادند. آنیک کوژان نظام وحشتناکی را شرح می دهد که در آن زنان جوان به ارضای نیازهای حیوانی قائد اعظم وادار می شدند.
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

میم الف
س، 15/11/98 - 19:18
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
من رمز خوشبختی واقعی را یافته ام. باید حال را دریابی، نه اینکه همیشه افسوس گذشته را بخوری و فکر آینده باشی. باید قدر لحظاتی را که در اختیار داری بدانی. مثل کشاورزی: آدم، هم می تواند در یک زمین پهناور بذر بپاشد، هم می تواند کشاورزی خود را به یک قطعه زمین کوچک محدود کند و از همان نقطعه ی کوچک نهایت استفاده را ببرد.

من هم می خواهم کشت و کارم را به یک قطعه ی زمین کوچک محدود کنم. می خواهم از لحظه لحظه ی عمرم لذت ببرم و بدانم که دارم لذت می برم.

بیشتر مردم زندگی نمی کنند، فقط می دوند.
آنها سعی می کنند به هدفی دور و دراز دست بیابند، اما در وسط راه چنان از نفس می افتند و خسته می شوند که اصلا مناظر زیبای محیط آرام اطراف خود را نمی بینند.
وقتی به خود می آیند که پیر و فرسوده شده اند و دیگر فرقی نمی كند به هدفشان برسند یا نه!

بابالنگ دراز
جین_وبستر
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

میم الف
د، 14/11/98 - 17:36
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
زمان آدمها را دگرگون می کند
اما تصویری را که از آنها داریم ثابت نگه می دارد.
هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدمها وثبات خاطره نیست...

مارسل پروست
در_جستجوی_زمان_از_د ست_رفته
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

میم الف
د، 14/11/98 - 17:36
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
"زن و شوهر در لندن زندگی می کردند،مرد به بهانه ی سفر از خانه خارج شد،وجایی در خیابان بالای خانه اش اجاره کرد و بدون اینکه خبری از خود به همسر یا دوستانش بدهد و بی آنکه هیچ دلیلی برای این تبعید خود خواسته داشته باشد، بیش از بیست سال در آن جا زندگی کرد.

ویکفیلد
ن اتانیل_هاثورن
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

میم الف
د، 14/11/98 - 17:35
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
در قرون وسطی جنون در میان سلسله مراتب عیب و گناه جای داشت . از قرن سیزدهم در تجسم مضمون پسیکوماخیا (مضمون مبارزه تمثیلی میان فضایل و معایب بشری که پرودانس شاعر لاتینی قرن 5 توصیف کرد) معمولا جنون یکی از یاران دسته ی بدان بود . هم در کلیسای پاریس و هم در کلیسای امین ، جنون جزئی از لشگرناپاکی و یکی از ده دوگانگی حاکم بر نفس بشر بود:
ایمان به خدا و بت پرستی / امید وناامیدی / احسان و خست/ تقوا و هرزگی / دوراندیشی و جنون / صبرو خشم/ عطوفت و سنگدلی/ همدلی و تفرقه / اطاعت و عصیان/ پایداری و عدم ثبات .
اما در عصر رنسانس جنون ازاین جایگاه فرودست به در آمد و مقام نخست را کسب کرد .
در عصر رنسانس جنون را راهبر همه ی ضعف های انسان می دانستند. و جنون همچون رهبری بلامنازع آنهارا هدایت می کرد.
31ص
تاریخ_جنون
میشل_فوکو
ترجمه : فاطمه_ولیانی
نشر_هرمس
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

میم الف
ی، 06/11/98 - 14:56
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
سحرگاه به در خانه رفت و گوش داد. آواز مادر شنید که طهارت می‌ساخت و می‌گفت:« الهی، آن غریب مرا نیکو دار.»
بایزید چون این بشنید، بگریست. پس در بزد.
مادر گفت:« کیست؟» گفت:« غریب تو.»

تذکرةالاو لیا

ذکر بایزید بسطامی
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

میم الف
چ، 25/10/98 - 19:41
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
رییسِ حوزهء اخذ رأی، چتر خیسش را با خشونت بست و بارانی خود را که بیهوده پوشیده و در آن مسیر چهل متری میان اتومبیل و حوزهء انتخاباتی، مورد استفاده قرار نگرفته بود، از تن درآورد. احساس خستگی شدیدی داشت؛ انگار قلبش می‌خواست از سینه بیرون بیاید. به میز انتخاباتی شماره ۱۴ نزدیک شد و زیر لب گفت:

_بدترین زمان برای رأی‌گیری!...

آنگاه به منشی خود که موفق شده بود نیمی از بدن خود را از خیس شدن توسط آب باران حفظ کند، گفت:

_...امیدوارم آخرین نفر نبوده و دیر نکرده باشم.

منشی پاسخ داد:

_هنوز جانشین شما نیامده و وقت زیادی داریم.

به این ترتیب، به او آرامش داد و با هم به سمت سالن رأی‌گیری به راه افتادند. رییس حوزه در حال پیشروی گفت:

_با این بارانی که می‌بارد، اگر همه برسند، شاهکار کرده‌اند.

سپس به مسؤولانی که پشت میز نشسته بودند و جانشین آن‌ها، سلام کرد. می‌کوشید از واژه‌های مشابه استفاده کند و حالت چهره یا لحن صدایش را تغییر ندهد، مبادا تمایلات عقیدتی_سیاسی خود را آشکار سازد.

رییس حوزهء رأی‌گیری، به ویژه در حوزهء خود، باید همواره چنان رفتار کند که عدم وابستگی او به جناحی خاص به اثبات برسد و یا به عبارت بهتر، تمایلات او، پنهان نگه داشته شود.

گذشته از رطوبت هوا که فضا را سنگین می‌کرد، درون سالن نیز، حالتی



ب ینایی
نویسنده: ژوزه(خوزه) ساراماگو
مترجم: کیومرث پارسای
ناشر: شیرین
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

میم الف
چ، 25/10/98 - 19:40
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
روزی آفتابی و سرد در ماه آوریل بود و ساعت‌ها زنگ ساعت سیزده را می‌نواختند. وینستون اسمیت، که در تلاش گریز از دست سرمای بی‌پیر چانه در گریبان فرو برده بود، به سرعت از لای درهای شیشه‌ای عمارت بزرگ پیروزی به درون رفت. با این حال، سرعتش آن اندازه نبود که مانع ورود انبوه خاک شنی به داخل شود.
سرسرا بوی کلم پخته و پادری نخ‌نمای کهنه می‌داد. در یک طرف آن پوستری رنگی را، که برای دیوار داخل ساختمان بسیار بزرگ بود، به دیوار زده بودند. بر این پوستر چهره‌ی بسیار بزرگی نقش شده بود به پهنای بیش از یک متر، چهره‌ی آدمی چهل‌و‌چندساله که سبیل مشکی پرپشت و خطوط زیبای مردانه داشت. وینستون به سوی پله رفت. سراغ آسانسور رفتن بی‌فایده بود. روز روزش کار نمی‌کرد تا چه رسد به حالا که جریان برق، به عنوان بخشی از برنامه‌ی صرفه‌جویی به مناسبت تهیه مقدمات هفته‌ی نفرت، در ساعات روز قطع بود.
آپارتمان وینستون در طبقه‌ی هفتم بود، و آدم سی‌و‌نه‌ساله‌ای مثل او که به واریس قوزک پای راست مبتلا بود، چاره‌ای جز این نداشت که از پله‌ها آهسته بالا برود و چندبار استراحت کند. در هر طبقه، روبه‌روی در آسانسور تصویر چهره‌ی غول‌آسا بر روی دیوار به آدم زل می‌زد. به قدری ماهرانه نقشش زده بودند که آدم به هر طرف که می‌رفت چشم‌های آن دنبالش می‌کردند. زیر آن نوشته بودند:

۱۹۸۴
نو یسنده: جورج اوروِل
مترجم: صالح حسینی
نوبت چاپ: پانزدهم، پاییز ۱۳۹۳
ناشر: نیلوفر
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

میم الف
چ، 25/10/98 - 19:40
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
جاگوار گفت: «چهار.»
چهرهء آن‌ها در نور پریده‌رنگی که چراغ‌برق از پشت دو سه شیشه‌ء تمیز می‌انداخت آرام به نظر می‌رسید. برای هیچ‌کس، به جز پُرفیریو کابا، خطری در پیش نبود. طاس‌ها از غلتیدن باز ماندند. سه و یک. سفیدی آن‌ها بر کاشی‌های کثیف توی چشم می‌زد.
جاگوار دوباره گفت: «چهار. کی خوند؟»
کابا آهسته گفت: «من. من خوندم.»
«پس شروع کن. می‌دونی کدوم‌یکی رو می‌گم. دومی، طرف چپ.»
کابا سردش بود. مستراح بی‌پنجره، در انتهای آسایشگاه،


سال ‌های سگی
نویسنده: ماریو بارگاس یوسا
مترجم: احمد گلشیری
ناشر: مؤسسه انتشارات نگاه
نوبت چاپ: نهم
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
0
امتیاز پاسخ
[imgExp]

میم الف
چ، 25/10/98 - 19:39
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
آرزو به زانتیای سفید نگاه کرد که می‌خواست جلو لبنیات‌فروشی پارک کند. زیر لب گفت «شرط می‌بندم گند بزنی، پسر جان.» و آرنج روی لبه‌ی پنجره و دست رو فرمان منتظر ماند.

راننده‌ی ریش‌بزی رفت جلو، آمد عقب، رفت جلو، آمد عقب و از خیر جاپارک گذشت.

آرزو زد دنده عقب، دست گذاشت روی پشتیِ صندلی بغل و به پشتِ سر نگاه کرد. جوان ریش‌بزی داشت نگاه می‌کرد. مردی دم در لبنیاتی کیک و شیرکاکائو می‌خورد و نگاه می‌کرد. جیغ لاستیک‌ها در آمد و رنو پارک شد.

مرد کیک و شیر به دست بلند گفت «بابا، دست فرمون.» و رو به راننده‌ی زانتیا داد زد «یاد بگیر، جوجه.»

پسر جوان شیشه را کشید پایین، گاز داد آمد رد شد و گفت «رنو توی قوطی کبریت هم پارک شده.»

آرزو پیاده شد. یک دستش کیف مستطیل سیاهی بود که دو سگکش



عا دت می‌کنیم
نویسنده: زویا پیرزاد
ناشر: مرکز
نوبت چاپ: هجدهم، ۱۳۸۷
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
1
امتیاز پاسخ
[imgExp]

میم الف
د، 02/10/98 - 17:52
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
گفتم: دنیا مثل آتشگردان است. هر چه سرعتش را تندتر می کند، آدم زودتر به بیرون پرت می شود.
گفت: بله، آنقدر سریع است که آدم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد.
گفتم: پس چه باید کرد؟!
گفت: تحمل و سکوت.
گفتم: وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.

سمفونی مردگان / عباس معروفی
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
1
امتیاز پاسخ
[imgExp]

میم الف
چ، 24/07/98 - 19:49
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
هر چه‌قدر هم که با نام‌هایی چون : فرهنگ، شخصیت، روان یا چیزهای دیگر، از زن‌ها خواسته شود که این‌طور یا آن‌طور لباس بپوشند و رفتار کنند، هر چقدر هم که دیگران بخواهند به کمک چندین مراقب و نگهبان نادان تمام زن‌ها را، فارغ از بعد تمام انسانی آن‌ها چون یک گله نگه دارند، صرف نظر از این که برای سرکوبِ زندگیِ پر روح این جنس لطیف از چه فشارهایی استفاده می‌شود، هیچ یک از این‌ها نمی‌تواند این حقیقت را تغییر دهد که زن همانی است که هست،
لطیف ولی در عین حال پرقدرت!

.

کلاریساپینکولااستس

از کتاب زنانی_که_با_گرگها_میدوند
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
1
امتیاز پاسخ
[imgExp]

میم الف
ش، 20/07/98 - 17:43
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
کتاب مناجات
شامل مناجات‌های ادبی سید مهدی شجاعی است که قبلاً به صورت پراکنده در ماهنامه‌ی نیستان به چاپ رسیده است. زبان مناجات لحنی است دو گونه،‌ هم فضای عرفانی مناجات را دارد و هم با ادبیات معاصر سازگار است. هر فصل از این مناجات‌‌ها با نگاه به حس و حال زمانی خاص نگاشته شده، به عنوان مثال مناجات‌هایی که حال و هوای عاشورایی دارد،‌ یا در زمان حج نگاشته شده، یا غدیر و یا با نگاه به مقولات اجتماعی،‌ مانند آفات دنیا‌دوستی و یا طمع و … در این کتاب می‌خوانیم: ای خدا! من از شراب چشم تو گر مست می‌شدم فارغ از این جهان و هرچه در او هست می‌شدم ای خدا! بی آب و نان و اگر بتوان زنده ماند، بی عشق جانان نمی‌توان! از این نعمت ناب زندگی محروممان مکن. ای خدا! من به سجود مستمر امواج، بر ساحل عبودیتت رشک می‌برم. مقام انسان را مهتر از آب و خاک مخواه.
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -
     
 
1
امتیاز پاسخ
[imgExp]

میم الف
پ، 18/07/98 - 16:42
 
     
متن پاسخ:

نقل قول
کتاب «خواست ناممکن» نوشته اسلاوی ژیژک با ترجمه کامران برادران و توسط انتشارات حکمت کلمه روانه بازار کتاب شد. این کتاب مشتمل بر مجموعه مصاحبه های ژیژک، فیلسوف و نظریه پرداز اسلوونیایی با یونگ جون پارک می باشد که به عنوان بخشی از پروژه انسان شناسی بنیاد آموزشی ایندیگوی بوسان کره جنوبی انجام شده است.

ژیژک در بخشی از این کتاب مطرح کرده است؛ در سیاست امروز، خطر نه بی کنشی که فعال نمایی، یعنی اصرار به فعالیت و مشارکت است. مردم همواره مداخله می کنند و تلاش دارند که کاری بکنند مانند آکادمیسین هایی که مباحثه های بی معنی ترتیب می دهند.

کاری که واقعا سخت است، گام به عقب نهادن و پس نشستن است. قدرتمندان معمولا حتی مداخله ای انتقادی را هم به سکوت ترجیح می دهند و تلاش می کنند ما را درگیر دیالوگ کنند تا مطمئن شوند بی کنشی یا انفعال نامیمون شکسته شده است. ما تمام مدت در تکاپوییم تا مطمئن شویم چیزی تغییر نمی کند در برابر این وضعیت درون انفعالی، نخستین قدم انتقادی راستین، پس نشستن، انفعال و رویگردانی از مشارکت است. این گام آغازین راه را برای کنش راستین می گشاید، کنشی که به شکلی موثر مختصات همه چیز را تغییر می دهد.

«خواست ناممکن» ۳۴ بخش دارد که سیاست و مسئولیت، سیاسی سازی اخلاق، دنیای دیگری ممکن است، کاربرد عمومی رسوایی، شکل های جدید تبعیض نژادی، گاندی، آریستاید و خشونت الهی و ناممکن اتفاق می افتد از جمله بخش های این اثر است.

«خواست ناممکن» در ۱۸۴ صفحه توسط انتشارات حکمت کلمه منتشر شده است.
لینک مرتبط:
فایل مرتبط:
- - -
- - -


 
     
کلیه حقوق متعلق به مرجع متخصصین ایران می باشد.
Protected under Iranian Copyright laws - (C) 1999-2019 irexperts.ir - Privacy Policy (in Persian)